سيف بن محمد سيفى هروى

107

پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )

88 . حكايت صدر الدين خطيب و ياران او چون شهور اثنى و سبعمايه ( 702 ) درآمد ، از تواريخ اين سال حكايت دربند افتادن صدر الدين خطيب فوشنج است . و سبب آن بود كه ملك فخر الدين ، پسر خطيب فوشنج را ، كه او را به لقب ، صدر الدين خواندندى ، و در اشعار خود را ربيعى خواندى ، به درگاه خود مقرّب گردانيده بود ؛ چه او طبعى داشت در غايت نازكى و شعرى در نهايت دلپذيرى و سخن مطبوع بس روان . ملك فخر الدين او را فرموده بود كه سرگذشت جدّان و پدران بزرگوار مرا و سير هر يك را و قصص [ مرا ] [ 449 ] كه هيچ پادشاهى را منقاد نگشتم ، بر نهج شاهنامه در نظم آر . خطيب فوشنج ، شش سال در ساختن و پرداختن آن كتاب به‌سر برد و آن كتاب را به كرت‌نامه موسوم گردانيده بودند . و خطيب بس معربد و بواش بودى و بيشتر اوقات شراب خوردى . هرماه هزار دينار از خزانهء ملك فخر الدين به دو رسيدى ، و او بدان قناعت نكردى . روزى به واسطهء خشونتى از ملك خايف گشت ، و از هرات برفت و متوجه قهستان شد . چون پيش شاه على بن ملك نصير الدين سجستان ، كه ملك قهستان بود ، رسيد ، از ملك فخر الدين شكوهء بسيار كرد . [ شاه على ] دو سر اسب و دويست دينار نقد به دو داد و گفت از اين ولايت برو . و گفت كه هرچند اين فوشنجى بچه هنرمند و سخن‌دان است ، اما بىوفاست . ملك فخر الدين او را ده سال بپرورد ؛ امروز در پيش من بد او مىگويد . فردا كه از ما نيز برنجد در پيش ديگران هرچه [ 450 ] بدتر بود بگويد . خطيب از قهستان برفت . به سمع ملك فخر الدين رساندند كه خطيب فوشنج در پيش شاه على گله كرده و شاه على او را از درگاه خود براند ، و در نيشابور است و در خاطر عزيمت عراق دارد . ملك فخر الدين دانست كه خطيب شاعر بىثبات و بيهوده‌گوى است ؛ نبايد سخنى گويد كه بر روى روزگار آثار آن بماند . در حال مكتوبى نوشت ، به دو و او را به انواع تلطف و تعطف وعده كرد . خطيب از آن نامه شادمان گشت [ 452 ] و از ملك ، امان‌نامه طلب داشت . ملك فخر الدين برفور جواب نوشت و به سوگند مؤكد گردانيد ، كه به جان قصد او نكنم و كسى را نفرمايم . چون عهدنامه به خطيب رسيد ، بعد از هژده روز به شهر هرات آمد . [ 453 ] ملك فخر الدين او را بر منوال ماضى در ميان ندما نشست فرمود . و به اشارت ملك تمامت اعيان و شعراء شهر هرات به سلام خطيب رفتند . چون از اين حكايت پنج ماه بگذشت ، شبى خطيب مجلس شراب برآراست و طايفه‌اى از خويشاوندان و احبّاء خود را طلب داشت .